Motiee.mp3 - 6.3 MB " loop="-1" > مادر
مادر
مادر زیبا ترین نام جهان است بهشت زیر پای مادران است
مردم از غصه دوریت مادر . . .

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در یکشنبه 21 فروردین1390 و ساعت 0:40
نگاه

یک نگاه ام به خدا ، یک نگاهم به تو است

چشم امید به درگاه خدا و ، به دستان تو است

مادرم  ، کل وجودم همه از عشق به تو ست

دست من در همه جا ، چنگ به دامان تو است

 

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 7 شهریور1393 و ساعت 13:40
در وصف مادران
مهم نیست در چه سنی باشم ،
هر زمان چیز جدید یاد میگیرم دلم میخواهد فریاد بزنم :
مامان بیا نگاه کن !

 


 

به جرم اینکه بهشت زیر پایشان بود دنیا را برای خود جهنم کردند !

 


 

“مادرم” پاییز شد تا مرا بهاری کند،
خدایا، حال و هوای هیچ خانه ای را زمستانی نکن…

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 7 شهریور1393 و ساعت 13:32
من کی ام ؟

کی ام من ، جز فدایی تو مادر

 

و هر آنکس که باشد بر تو یاور

 

من ام من ، تا دم مرگ خاک پایت

 

و خاک پای دوست داران مادر

 

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در چهارشنبه 5 شهریور1393 و ساعت 4:16
دعا کنین که مادر ، بمونه در کنارش
با سلام به همه مادر دوستان  عزیز  که نوشته های وبلاگ مادر رو دنبال میکنن

امشب ازتون خواهشی دارم  .

اینکه برای مادر  آقا/خانم  م  که در یکی از پست ها نظر دادن و گفتن مادرشون بیمار هستن

از ته دل تون و با قلب شکسته دعا کنین که خدا دعای خالصانه و دردمند بنده هاش رو

چه خوب و چه بد ، چه پاک و چه خطا کار  ، میشنوه و مستجاب شون میکنه .

 

باور کنین . من خودم تجربه شو داشتم .

وقتی مادرم ده سال قبل ایست قلبی کرد . تو بیمارستان به خدا التماس کردم

و همش زیر لب   ذکر و حرف همیشگی مادرم   بود که میگفت :

الله علی کل شی ء قدیر  .   خداوند بر هر کاری قادر و توانا ست

 

و دیدم که خدا  دعاهای دل شکسته منو شنید و اجابت کرد و به ما فرصت دوباره داد ... اما حیف

حیف که لیاقت داشتن مادر به این ساده گی ها امکان پذیر نیست .

 

بماند دعا برای مادر میم عزیز فراموش نشه .

یادتون باشه دعا برای  هر مادری   برای مادر خودتونه

و دعا برای سلامتیش ، سلامتی مادر خودتونه

 

دعا کنین که مادر بمونه در کنارش

تا که نشه خزونی ، فرزند چون بهارش

هر روز صبح تا شب  ، درد است و رنج و دوری

وقتی نباشه دیگه ، مادر عزیز و یارش

 

 


برچسب‌ها: مادر, بیماری, وبلاگ, دعا
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 23 مرداد1393 و ساعت 4:16
چه زحمت ها کشیدی . . .

     

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در چهارشنبه 8 مرداد1393 و ساعت 3:51
دروغ های مادری . ! ! !

3111 198x300 دروغ هایی که مادر های فداکار میگوییند

“فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
“بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟” و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:
“پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:
“پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
“من نیازی به محبّت کسی ندارم…” و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
“پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.” و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

fu41513 دروغهای مادرم…
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
“فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
“گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.” و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در چهارشنبه 8 مرداد1393 و ساعت 3:46
یه عمر زحمت و باز هم زحمت . اما همیشه همراه عشق

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در چهارشنبه 8 مرداد1393 و ساعت 3:38
ثانیه به ثانیه هوای عشق رو داشته باش
 

تا حالا سعی کردی تو این شلوغ پلوغی روزگار و زمونه ای که توش غرق شدی

یه بار تو خلوت خودت زحمات و محبت های مادرت رو بیاد بیاری و از خوبی هاش یادی کنی ؟

فرقی نمیکنه که مادرت در این دنیا باشه یا از این دنیا رفته باشه ها ، فقط یه چند دقیقه ای براش وقت بزار .

اگه این دنیا باشه که همون چند نفسی که برای نفس ات وقت میزاری اثرش بهش میرسه .

اگرم اون دنیا باشه این که بهش فکر کنی رو خوب حس میکنه و از همون بالا بالاها باهات همدل و همنوا میشه .

یادته ... ؟

من که همیشه یادم میمونه . !!!

هر وقت میخواستم صبح زور ساعت 5 بیدارم می کرد و برای صبحانه میزاشت تا برم دانشگاه .

همیشه موقع رفتن هم قرآن اش رو بالای سرم می گرفت و منو از زیرش رد می کرد .

زیر لب  دعام می کرد و من تو قلب ام حس اش می کردم . با خیال راحت و قلب آروم میرفتم و تا برگشتن هم حس غریبی و غربت نداشتم چون با بوی عطر مادرم که همیشه همراه ام بود دیگه غریبی معنا نداشت آخه .

باور کنین اون موقع ها به خدا خودم نمیفهمیدم . اما الان ها که به اون وقت ها فکر میکنم یادم میاد که اینجوری بود که سالها تو شهر دیگه تونستم دوام بیارم و اوقات ام خوش باشه و بهم سخت نمیگذشت .

بیایید یاد خوبی های مادرهامون رو بیشتر کنیم .

بیایید قبل از اینکه دیر بشه باهاشون مهربونتر باشیم دوستان .

قدر ثانیه ثانیه با مادر بودن رو بدونیم . همه

وداع مادر

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در چهارشنبه 8 مرداد1393 و ساعت 3:21
یادی از مادری (مادر شهید مفقودالاثر)

۲۶ سال دوری فرزند و مادر

شهیدی که پس از ۲۶ سال در آغوش مادر آرام گرفت !

سلامتی مادران شهدا صلوات


برچسب‌ها: مادر, شهید, مادرشهید
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 3 مرداد1393 و ساعت 0:56
سلامتیه مادرایی که ...


دندانم شکست

برای سنگریزه ای که در غذایم بود

دردم گرفت و گریستم

نه برای دندانم

برای کم شدن سوی چشم مادرم


مادر،

من هرگز بهشت را زیر پایت ندیدم ;

زیر پای تو آرزوهایی بود

که بخاطر من از آنها گذشتی!


به سلامتیه مادرایی که

با حوصله  راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادن

ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن!!!!

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 2 مرداد1393 و ساعت 2:43
قسم به مهر مادر

قسم به مهر مادر

بـــه مهـــر تـــــو ای مـــاه زیبــا قسم

بـــه چهر تــــو ای مهــر رخشا قسـم

بــــه آن شکــران خندهء نـــــوشبــــار

بــــــه آن دیــــده گان فـــریبـــا قســـم

بــــه آهـــی کــه از سینه ای سـوختـه

کشد شعله تـــا عـــــرش اعــلا قســـم

بــــه اشکی کـــه از دیـــده ای عاشقی

بــــه دامن چکــــد ژالـــه آسا قســــــم

بـــــه آن دردمنـــــد کــه نـــومیــد وار

فــــرو بسته چشــم از مــــداوا قســــم

بـــه گـــم کرده راهــی کـه از کاروان

جـــدا مـــانده افتــاده از پــــــا قســـــم

بـــه خـــونین جگـــر لاله ای داغــدار

کـــه بنشسته تنهــــا به صحــرا قســـم

بـــــه جانهـــای از عاشقی بی قـــــرار

بـــــه دلهـــای عشـــاق بــــی قرار قسم

بــــه آن ناله های که پـــر می کشنـــــد

بســــوی خـــدا نیمــــه شبهــــا قســــم

بـــــه آن آتشین پــــــرتــو ایـــــــــزدی

کــــه تابیــــد بــر طــور سینـــا قســــم

اگــــــر مـــی شناســـــی خـــداونـد را

بــــه ذات خــــداوند یکتــــــا قســـــــم

کـــه مهــرت زدل رفتنی نیست نیسـت

بـــــه پـــــــروردگار توانـــــا قســــــم


برچسب‌ها: مادر, وبلاگ
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 2 مرداد1393 و ساعت 2:23
مادر تو فرشته ای : از همایون امیر

مادر

مـــــادر ای بستـــــر آرامش من

مـــــادر ای حــافظ آســـایش من

مـــــادر امروز منت می خواهم

سر خـــود باز برت می خواهم

تو بــــــه من قصه نمودی شبها

تو بــه زاری و لیک من غوغا

من ز شیرت چو گلی بــاز شدم

مـــرد عــــــالی و پر آواز شدم

من سخن را ز تـــــو آموخته ام

در خود از جوهرت اندوخته ام

آنچــــــه در من دل اغیــار برد

دل من قــــدر تو هـــر بـار برد

چـــــو خطایــــی زمن بنـده بود

دایمـــــآ قلب تـــــو بخشنده بـود

گر هـــــزاران سکه ریزم پایت

ندهت شمعــهء از شب هــــایت

جـــــایگاهت ز ملایـک بالاست

نـــزد آن شــــاه مقامت والاست

خـون ها در قــــدمت ریخته باد

دشمنـــانت به غــــم آمیختـه باد

روزگـــارت خوش و خورم بادا

طـــــول عمـــر تــــو معظم بادا

همایون امیر

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 2 مرداد1393 و ساعت 2:17
میم الف دال ر

دلم برات تنگ شده

میم الف دال ر

نبودنت قلبمو کرده پاره

مادر خوب و مهربون کجایی

دلم هوای دیدنت رو داره

خسته شدم این در و اون در زدم

خوش بحال هر کی که مادر داره

از رو گدایی هرجا رو سرزدم

زوری که نیست ؛ کسی دوستم نداره

میم الف دال ر

چهار تا حرف ساده ست

دقت کنی میبینی، هزار تا معنی داره

محبت است و ایثار؛ دو واژه الهی

دوستی و رفاقت؛ بی کلک اش مادره

عشق و صفاو ایثار، محبتش چه بسیار

صفات مادرامون خدایی بیشماره

دلتنگ لحظه هایی هستم که باتو بودم

با یاد تو نفسهام میوفتن به شماره

با رفتن تو خشکید درخت سبز عمرم

گرچه هنوز با یادت یه تک جوونه داره

فصل خزان و سرما امیدش رو گرفتن

جوونه طاقت بیار یه کم دیگه بهاره

سخته که باورکنی؛شبیه یک معجزست

اما خدا بزرگه ، واسش کاری نداره

بزودی سرمیرسه،حسرت و درد دوری

بهشت زیر پاهات ؛ حمید جایی نداره؟

تقدیم به یار حقیقی امام مهدی عج

و از پایه گزاران مهدیه (خ عباسپور.کوچه شهید داوود کیفری) با صلوات


برچسب‌ها: مادر
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 2 مرداد1393 و ساعت 1:45
برگ تقویم

مهربانا روز مادر می رسد از برگ تقویم  نیستی تا کنم جان را فدا و دل نیز تقدیم

لایق آن گلشن و باغ وجودت ما نبودیم                ما نکردیم آن همه عشق خدا را خوب تکریم

شکر نعمت ، نعمتی افزون کند                         ما نکردیم از سر شکر، مهر خود را با تو تقسیم

بهشت از نام مادر سر بلند است                        کنیم دل را برایش صاف و تسلیم


برچسب‌ها: مادر روز مادر madar
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 22 فروردین1393 و ساعت 0:5
درد های مادرانه

برگرفته از وبلاگ نغمه های برای مادر               http://www.naghmehyemadar.blogfa.com/

آیا میدانید؟

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه.

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!!!

مادر تون رو دوست داشته باشید....

 

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در شنبه 2 فروردین1393 و ساعت 2:8
نه سال شده

نه سال شده رفتی و از عشق اثری نیست     این زندگی ما به نهالش ثمری نیست

پژمرد دگر آن گل زیبای محبت     از جمع صمیمانه ما هم خبری نیست

نه سال گذشت از غم فقدان تو مادر     دلخوش شده ام نمره من را بدهی بیست

آن یاد و دعای تو مرا ساخته فولاد     یک گوشه چشمی نظر از سوی تو کافیست

 

 

نهمین سالیست که مادر در برم نیست    ولله که این غم چه غم سنگینیست

 

یاد یار حقیقی امام زمان (عج) و از پایه گذاران مهدیه گرمسار

با یک صلوات

ممنونم

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در چهارشنبه 30 مرداد1392 و ساعت 22:46
مادرم همیشه در قلب من
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392 و ساعت 13:25
سختی دوری از مادر

 

مادرم دلتنگ ات ام بد جور حسابی

من چه کردم این چنین دارم قصاصی

ای خدا دادم برس سختی کشیدم

اینچنین سختی ندیدم در کلاسی

 

در کلاس درس عشقت گم شدم باز

شرم دارم میکنم من فاش این راز

من تقلب می کنم گاهی درسته

با چراغی ، نور قلبی راه کن باز

 

وبلاگ مادر زنده است

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 14 دی1391 و ساعت 19:14
انتظار
دارم غم جدایی کی این غم ام سراید ما را بکشت این غم تا جان زتن دراید هر شب نمک بزخم ام پاشد غم جدایی امشب شبی ست دیگر اخربگو کجایی نه ادرس و نشانی ندارم از تو عشقم جزتخته سنگ وان لوح که بردلم نوشتم مادر غمت نباشد شیرین شود داغمان مثل شیرینی گل برای یک باغبان گل غنچه ای فقط بود با اتنظار گل شد اگرچه پای رفتن با رفتن تو شل شد پس منتظر بمانم در راه دیدن تو تا گل شود غنچه ای که دور مانده از تو
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 22 اردیبهشت1391 و ساعت 11:21
مادر جان الان مهدیه تهرانم.امروز ابوالفضل ات شش ماهه شد.اوردمش مراسم شش ماهه ها.یا علی اصعر
|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 11 آذر1390 و ساعت 9:20
مادر جان الان مهدیه تهرانم.امروز ابوالفضل ات شش ماهه شد.اوردمش مراسم شش ماهه ها.یا علی اصعر

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 11 آذر1390 و ساعت 9:3
مادر نعمت کامله الهی است

ای خدای من

آهنگ تو کردم و امیدم را از روی اعتماد به سوی تو آوردم

و دانستم مسئلت های بسیار من در برابر توانگری تو کم است

و خواهش های عظیم من در برابر وسعت رحمت تو کوچک است

و کرم تو از مسئلت احدی تنگ نمی گردد

و دست تو در بخشش ها از هر دستی بالاتر است....

 

پس خدایا سایه مادری را سر از فرزندی که لیاقت مادرش را دارد کم نکن

دست نوازش مادری را از سر فرزند قدرشناس مادرش کوتاه نکن

و فرزند دلسوزی را چشم انتظار بهبودی مادر بیمارش نکن

 

به حق شب های قدر زیبایت  و به حق اقتدار علی مولایت


 برگرفته از :                                     http://dearmina.persianblog.ir/post/315

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در سه شنبه 1 شهریور1390 و ساعت 23:57
دعای مادری . . .
 

دعای مادر در حق فرزند

حبیبه یا فاطمه یکی از جدّه‌های سید بن طاووس و مادر رضاعی امام صادق(علیه السلام) بود. وقتی منصور دوانیقی به مدینه لشکرکشی، عده‌ای را کشته و عده‌ای را به اسارت برد و آنان را با غل و زنجیر در زندانی تاریک حبس کرد.داوود نیز در میان این اسیران بود.فاطمه،خبری از فرزندش نداشت و پیوسته مشغول دعا و تضرع بود.از صلحا و نیکان طلب دعا می‌کرد؛ ولی اجابت نمی‌شد.هر روز خبری از فرزندش می‌آوردند بر مصیبت و غم او تازه و بیشتر افزوده می شد.

روزی امام صادق(علیه السلام) بیمار شد، ام داوود به عیادت ایشان رفت و از ایشان طلب دعا کرد.حضرت دعایی را به ایشان تعلیم داد و فرمود:در ایام البیض1،آن اعمال را بجا آور.

ابتدا سه روز، سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم رجب را روزه ‏بدار و روز پانزدهم هنگام ظهر غسل کن و 8 رکعت نماز به جا بیاور. (کیفیت نماز در مفاتیح الجنان ذکر شده به آن مراجعه کنید).

ام داوود می‌گوید:این اعمال را انجام دادم و در خواب جمعی از ملائکه، پیامبران و شهدا را دیدم و پیامبر(صلی الله علیه و آله) به من خطاب کرد فرمود:«ای مادر داوود! بر تو بشارت باد که این جماعت برای تو دعا کردند و حاجتت برآورده شد».

ام داوود می‌گوید:از خواب بیدار شدم و پس از مدتی داوود بر من وارد شدو گفت:مادر! در عراق در زندانی تنگ و تاریک بودم و نا امید از رهایی.در خواب دیدم که تو بر حصیری به نماز نشسته‌ای و دور تو مردان چندی جمع شده‌اند که سرهای ایشان بر آسمان و پاهایشان درزمین بود و تسبیح خدا می‌گفتند.آن گاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دیدم که خطاب به من فرمود:«خدای تعالی دعای مادرت را در حق تو مستجاب کرد».چون بیدار شدم فرستادگان منصور دوانیقی به زندان آمدند.


شبانه مرا پیش او برده،غل و زنجیر را از دست و پای من باز کردند و ده هزار دینار به من داده ،بر شتری سوار کردند و به سرعت به مدینه رسانیدند.فاطمه می‌گوید:من داوود را به خدمت امام صادق(علیه السلام) بردم.حضرت فرمود:سبب آزادی تو آن بود که منصور، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را در خواب دیده بود و به او گفت:«فرزند مرا رها کن که اگر این کا ر را نکنی تو را در آتش می‌اندازم!چون نظر کرد دریایی از آتش را درزیر پای خود دید.از وحشت بیدار شد و ترا رها کرد.

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در دوشنبه 31 مرداد1390 و ساعت 18:49
شب های قدر قدر دعای مادرت بدان

شب قدر اگه برای خودت دعا کنی خدا اجابت میکنه و دست رد به سینه اسمونی ات نمی زنه

حالا بیا و زرنگی کن و با رضایت مادرت            دعای مادرت رو در شب قدر قسمت خودت کن

تا خودت رو بیمه بهشتی مادر کنی        تجارت شب قدر بعد از خرید رضایت خدا بهتر از این ؟

 

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در شنبه 29 مرداد1390 و ساعت 18:29
مادر ممنون
سحری بلند میشی     البته با کلی سختی

بزور صورت ات رو میشوری و میری سر سفره حاضر و آماده

اما تا حالا به این فکر کردی این سفره که جلوت پهن میشه هیمجوری حاضر و آماده نبود

و این سفره رو فرشته های آسمونی برات پهن نکردن

 

البته سفره رو فرشته برات آماده کرده    اما یه فرشته زمینی      بنام    مادر

قدر محبتت های فرشته ات رو با تشکر ی اگر چه در حد

 دو کلمه   مادر ممنون   بدون و خستگی ها رو از تنش در بیار

تا ثواب روزه ات هم صد چندان بشه

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 27 مرداد1390 و ساعت 1:2

آغوش گرم مادر

 

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در جمعه 27 خرداد1390 و ساعت 20:57
نمک بر زخم پاشیده
تپش های دلم مادر     هوای بودنت دارد

دل من تنگ دیدارست     تپش بس بی رمق دارد

تو زخم دوریت کم بود؟     نمک بر زخم مرهم بود؟

بدان این فاصله ماست     نمک بر زخم من دارد

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در پنجشنبه 19 خرداد1390 و ساعت 14:10
مهر واقعی تنها مهر مادری

پر باز کن که گرمی گرمی وجودت مرا ارزوست

http://files.tabnak.com/pics/201105/201105251142452584.jpg

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در شنبه 7 خرداد1390 و ساعت 23:9

|+|
نوشته شده توسط حمید . ک . مادردوست در سه شنبه 3 خرداد1390 و ساعت 0:32